
دهانم را با آتش مقدس طهارت دادم تا در باره عشق سخن بگویم اما چون دهان گشودم، مرا لال یافتید.
من پیش از آنکه عشق را بشناسم سرودهایش را زیر لب زمزمه کردم و چون آن را شناختم واژهها در دهانم سنگینی کردند و آواز آن در سینهام خاموش گردید.
مردم در باره شگفتی های عشق از من پرسیده بودند و من با آنان سخن میگفتم اما اکنون نوبت من است که در باره عشق از شما بپرسم.
آیا در میان شما کسی هست که پاسخ مرا دهد و از حال خود خبر کند؟
آیا در میان شما کسی هست که بتواند قلب مرا به قلبم تبیین کند و روحم را به روحم نشان دهد؟
مرا آگاه کنید!
این چه آتشی است که در سینهام میسوزد و این چه دستان پنهانی است که روح مرا در تنهایی میگیرد و شرابی آمیخته از تلخی لذت و شیرینی دردها در دهانم میریزد؟
بالهایی که در آرامش شب در اطراف من به پرواز درمیآیند، چیستند؟
من شب زندهداری میکنم و به چیزهایی که نمیشنوم گوش فرا میدهم و به چیزهایی که نمیبینم خیره میشوم و در باره چیزهایی که نمی فهمم میاندیشم و چیزهایی را احساس میکنم که درکش نمیتوانم کرد و اندوهگین میشوم زیرا اندوه برای من از شادی و سرور باارزشتر است.
من خود را تسلیم قدرتی کردم که تا هنگام طلوع خورشید مرا میمیراند و زنده میکند و میمیراند و زنده میکند و زمانی که پرتو نور در گوشه و کنار اتاقم پُر میشوند به خواب میروم در حالی که سایه های بیداری در میان پلکهای پژمردهام به حرکت درنمیآیند.
مرا از عشق آگاه کنید!
از این راز پنهان و مخفی در پشت زمانهای بسیار دور.
از اندیشه مطلق که علت همه راه حلهاست!
هوشیاری و بیداری که از مرگ و زندگی رویا میبافد تا از زندگی شگفتانگیزتر و از مرگ ژرفتر باشد!
مردم! مرا از اینها آگاه کنید!
آیا در میان شما کسی هست که انگشتان عشق، روح او را لمس کرده باشند؟
آیا در میان شما کسی هست که چون دلدادهاش او را بخواند، پدر و مادر و وطن خود را ترک کند؟
آیا در میان شما کسی هست که از دریاها و بیابانها و کوهها و درهها بگذرد و به دنبال معشوق جانش نرود؟
کدامین جوان میتواند تا دور دستترین مکانها به دنبال قلبش نرود در حالی که معشوقهای در آن دور دستها داشته باشد؟
کدامین انسانی است که خود را در برابر الهاش همچون عود نسوزاند؟
دیروز در آستانه معبد ایستادم تا در باره اسرار و مزایای عشق از رهگذران بپرسم.
پیرمردی خمیده از کنارم گذشت و گفت:
عشق یک ضعف غریزیست که از انسان نخستین به ارث بردهایم.
جوانی تنومند از کنارم گذشت و با شادی گفت:
عشق، ارادهای است که در نها ما قرار دارد و آینده ما را با گذشته نسلها پیوند میدهد.
زنی اندوهگین از کنارم گذشت و گفت:
عشق، زهر کشندهایست، مارهای سیاهی که در غارهای دوزخ بسر میبرند و زهر خود را در فضا منتشر میکنند تا به صورت قطرههای شبنم فرود آیند و جانهای تشنه را اندکی مست آنگاه یک سال، هوشیار و سپس تا ابد بکشند!
دوشیزهای با گونههایی سرخ از کنارم گذشت و لبخندزنان گفت:
عشق، چشمه جوشانی است که عروسان فجر آن را بر جانهای تنومند جاری میکنند تا در برابر ستارگان شب ساکن شوند و در برابر خورشید شناور باشند.
مردی سیاهپوش با ریشی بلند از کنارم گذشت و با اندوه گفت:
عشق، یک جهل کور است که با آغاز جوانی آغاز میشود و با پایان آن پایان مییابد.
مردی با چهرهای گشاده از کنارم گذشت و با خوشحالی گفت:
عشق حکمت آسمانی است. دیدگانمان را روشن میکند تا مانند خدایان بنگریم.
مردی نابینا و عصا به دست از کنار من گذشت و ناله کنان گفت:
عشق، مه غلیظی است که آدمی را از هر طرف فرا میگیرد و نشانههای وجود را از او محو میکند تا چیزی جز سایههای لرزان در میان تخته سنگها نبیند و جز فریادشان را که از قعر درهها میآید نشنود.
جوان تار به دستی ار کنارم گذشت و نغمهکنان گفت:
عشق، شعاعی افسون کننده است که از اعماق ذات بیرون میآید و اطراف آن را روشن میکند تا جهان را در مرغزار و زندگی را به صورت خوابی زیبا ببیند.
پیرمردی سالخورده و کمر خمیده از کنارم گذشت و در حالی که میلرزید و پای خود را با زور میکشید گفت:
عشق، راحتی جسم در آرامش گور است و سلامتی نفس در درون ابدیت است.
کودکی پنج ساله از کنارم گذشت و خنده کنان فریاد زد و گفت:
عشق، پدر و مادر من هستند. هیچ کسی به اندازه آنان عشق را نمیشناسند.
و چون شب فرا رسید و عبور رهگذران متوقف شد،
صدایی از درون معبد شنیدم که میگفت:
زندگی دو قسم است؛
نیمی از آن جامد و نیم دیگر شعلهور و عشق آن نیمه شعلهور است.
به درون معبد رفتم و به سجده افتادم و در راز و نیاز خود چنین گفتم:
پروردگارا!
مرا طعمه مقدس عشق قرار ده !
آمین !
(جبران خلیل جبران)



